محمد سبحانمحمد سبحان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

برای پسرم

لا حول ولا قوة الا باالله

یازده ماهگی محمد سبحانم

با یه روز تاخیر تولدت مبارک ... الانم که اومدم این مطلبو میزارم بابایی لطف کرده بردتت بیرون و من تونستم بیام اینجا این ماه تو واقعا دیگه کارهای خارق العاده میکنی مثلا یه ریز حرف میزنی اونم به چند زبان زنده دنیا به صورت هفتاد درصد مسلط راه میری و اینکه یه کار بد میکنی اونم لجباز شدی به شدت. کفشببینی باید پات کنی حالا میخواد مال هرکی باشه. اگر چیزی رو بخوای جیغ میکشی و تانگیریش ساکت نمیشی باید حواستو سریع پرت کنم و یه کار بد دیگت با عرض شرمندگی اینه که دست بزن پیدا کردی اره عزیزم اینو نباید میگفتم تا ابروت نره ولی گفتم شرمنده حسابی دردری شدی و کافیه یکی لباسشو عوض کنه میری به پاهاش میچسبی که بغلت کنه ببرتت بیرون حالا بیا ثابت...
30 ارديبهشت 1394

اولین قدمات

خدایا شکرت بابت همه چی مخصوصا سلامتی خانوادم مخصوصا پسرم . خدایا شکرت که مادر شدم و چشمم به جمال پسر گلم روشن شد و دیروز تجربه ای رو حس کردم که اصلا قابل وصف نیست. تو تمام این مدتی که باهم بودیم کارای زیادی کردی ولی هیچ کدوم اینطوری بهم نچسبید .  دیشب یعنی پنج فروردین که با بابایی از بیرون اومدیم جلوی تلویزیون نشسته بویم که تو که با زانوی بابایی چسبیده بودی زانوشو ول کردیو خودت با سه قدم نا متعادل و خیلی شیرین تا میز تلویزیون رفتی. وااااااااااااای خدایا داشتم ذوق مرگ میشدم اینقدر دست زدم برات که نگو . بعدشم با بابایی تلاش دوباره رو برای دوباره تاتی کردنت شروع کردیم و موفق شدیم از اولین قدمات فیلم بگیریم الهی مادر با این ...
5 ارديبهشت 1394

اولین مسافرتت

امسال روز نه فروردین منو تو بابایی تصمیم گرفتیم یهویی بریم شمال  کلی هم استرس داشتیم چون هم هوا سرد بود و هم شما تو ماشین خیلی بی تابی می کنی ولی دل و زدیم به دریا و رفتیم  ساعت پنج و نیم صبح راه افتادیم رفتیم و رفتیم تا قوچان خوشبختانه تو یاعت هفت به بعد خوابیدی و منو بابایی یه صبحانه مفصل با نون قتلمه تو قوچان زدیم بر بدن از بجنورد رد شدیم که شملا بیدار شدی و بهت صبحانتو دادم اولاش پسر خوبی بودی ولی کم کم شروع شد اینکه منو ول کن برم به دنده به فرمون به در پنجره به همه چی دست بزنم خلاصه تا گرگان رفتیم و رفتیم رستوران جوجه طلایی ناهار بخوریم من برای اولین بتر مرغ ترش خوردم و تو هم خوردی فک کنم به خاط اب و هوا بود اشتهات کل...
24 فروردين 1394

ده ماهگی قندعسل

سلامی به قرمزی گونه های تو وقتی از حموم میای البته سلام من از روی شرمندگی قرمزه ده ماهگیت مبارک  واسه نه ماهگیت مطلب نذاشتم بسکه سرم شلوغ بود اخه دم عید بود و تو هم کلی به خاطر دندونای بالاییت که داشت درمیومد حال ندار بودی گلم  تو این عیدی که اولین بار بود باهم بودیم البته بیرون شکمم خخخ کلی بهمون خوش گذشت الحمدالله  باهم چهار روزه رفتیم شمال و تو اولین مسافرتتو تجربه کردی  هفته اول عیدم بردمت اتلیه و کلی عکس خوشمل انداختی سال تحویلم تا سه و نیم مثل مرد بیدار بودی و سال که تحویل شد روبوسی کردیم منو تو باهم فک کن کلی حال داد توی این ماه کارای جدیدو جالب زیاد میکنی یکیش تقلید کردنه بابای میکنی ناز میکنی عروسکاتو...
24 فروردين 1394

هشت ماهگی پسر شیطون مامان

محمد سبحان مامان هشت ماهش تموم شد هورااااااا   پسر شیطونو بلا که وقت سرخاروندنم ازما گرفته واسه همین من دیر به دیر میام اینجا و مطلب میزارم این ماه دوتا دندون خوشگلو سفید دراوردی مثل برفن برق میزنن تو دهنت با اعتماد به نفس ازشون کلی کار میکشی مثلا هویجو خیارو رنده میکن الان دیگه نه تنها میری جلوی تلویزیون و کلی شلوغ کاری میکنی بلکه تا اشپزخونه اتاق خوابا همچمیری بعضی وقتام پشت مبلا پیدات میکنم هرچی دستت برسه میبری میکوبی رو میز تلویزیونو اواز میخونی کلمه های بابا دد اب به البته گاهی اوقات میگی و چیز جدید ببینی میگی هنننه قربونت برم که دست میزنی اونم با اشتیاق فراوان تا میگم دست دست روی دوتا زانوهات بلند می...
1 اسفند 1393

هفت ماهگی پسمل طلا

نی نی گل من دیروز هفت ماهش تموم شد رفت تو هشت و من طبق معمول وقت نکردم سروقت بیام اینجا این روزا من و محمد سبحان از صبح تا شب خونه تنهاییم بابایی سرش کاملا شلوغه و وقتی میاد خونه از خستگی فقط یک عضو از بدنش تکون می خوره و اون دهنشه ولی بازم با اون خستگی میاد و پسرشو بغل میکنه و محمد سبحانم براش غش میکنه اخه شما که این قد با هم مچین به بابایی بگو یه گوشی با دوربین با کیفیت برای من بخره خووو محمد سبحان این روزا شلوغ کاریش به بالاترین حد خودش رسیده هر چیزی و یا هرجایی که ببینه ازش بالا میره حالا میخواد چای مامانش باشه که داره ظرف میشوره یا پرده تو حال باشه مهم اینه که بهش گیر کنه و بتونه بره بالا تلویزیون محا مورد ...
30 دی 1393

محمد سبحان شش ماهه شد

پسر گلم ببخشید که اینقدر دیر وبلاگتو بروز کردم اخه شما مجال نفس کشیدن به من نمیدی چه برسه به اینکه پای اینترنت بشینم الان دیگه واسه خودت سینه خیز میری و دور خونه دور میزنی تا برسی به میز تلفن و هی زوووووور بزنی تا سیمشو بکشی اخرم باید برت دارم و ازینکه نمتونی به تلفن دست بزنی ازت عذرخواهی کنم  شبا تو خواب اینقدر غلت میزنی که وقتی بخوام شیرت بدم باید از زیر دست و پای بابات بیرونت بکشم یا اینکه توی تخت دنبالت بگردم از دندوناتم خبری نیست هنوز ولی خیلی اذیتت میکنن و کلافه ای مدامم جیغ میکشی واااااای که چه صدای بلند و کلفتی داری حتی بعضی از شبا با جیغ وگریه از خواب پامیشی علتشم هنوز مشخص نیست صداهایی مثل گ گ گ و مممم مممم و ب...
4 دی 1393

5 ماهگی پسرم

امروز محمد سبحان گلم 5 ماهه شد و پاشو گذاشت تو شیش  پسر گلم ماشاالله بزرگ شدی و روزا داره مثل برق و باد میگذره تو بزرگ میشی و من پیر حالا دیگه یه دقیقه رو زمین واینمیستی تا میزارمت خودتو دمر میکنی و باسنتو میدی هوا و سرتو محکم رو زمین میزاری زوووووور میزنی بری جلو اخرشم نمیتونی باز گریه اونجاست که می دووم میام گگلت می کنم. تازگی ها هم اب دهنتو قرقره می کنی و خوشت میاد و جیغ می کشی اگرم مو ببینی که دیگه هیچی پنجه هاتئ توش می کنی تا زور داری میکشی اخ چقدر درد داره   عزیزم برات ارزوهای قشنگ دارم دوست دارم بزرگ شدنتو ببینم و دامادی تو هفته پیش با بابا و خانواده بابا رفتیم کاشمر خیلی خوش گذشت و تو پسر خوبی بوده برامون ...
29 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای پسرم می باشد